بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست
به مرام پرندگان سوگند مي خورم
در عرف ما،سزاي پريدن تفنگ نيست
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست
در كارگاه رنگرزان ديار ما
رنگي براي پوشش آثار،ننگ نيست
از بردگي مقام بلالي گرفته اند
در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست
دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر
فكري كنيد!كه فرصت پلكي درنگ نيست
وقتي عاشقانه بنوشي پياله را
فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست
تنها يكي به قله تاريخ مي رسد
هر مرد پا شکسته که تيمور لنگ نيست
پ.ن:دیروز دوستی به من گفت که شریعتی خدا بیامرز گفت:"از میان تمامی دوستانی که داشته ام،سیگارم برایم بیشتر می سوخت..."
..........................................................................
د.ن1:تو که نمی خواستی من بیایم برای چی من را دعوت کردی...؟!می خواستی با دوستانت به من بخندی...این چیزها یک جوء عاطفه می خواهد!
د.ن2:تو که می دانی که این چند روز بیشتر از همیشه خسته ام!تو که می دانی!چرا این همه سکوت...این چند روز یاد گرفتم که از این نگاه تا آن نگاه کلی راه است...
د.ن3:این چند روزBatul Demir همدم تنهایی های من شده است!دوستان ترک زبان فکر کنم بیشتر او را بشناسند...
د.ن4: داشتم،دارم،خواهم داشت...و این صدای فاصله بود!فاصله ای که می آمد از آن روز سرد زمستان که با هم روی نیمکت های منجمد فلزی که از گرمای وجودمان که به خاطر دیدارمان بود،رنگ گرفته بودند...تو راست می گفتی!به خدا قسم من دیدم که پسرک شکست و شاید دوباره دل و قلبش را بند زد...
د.ن5:قرار بود امروز از عشق بنویسم...حوصله اش نبود!فرض کن بادبادکم را گم کردم...
د.ن6:آیا در این امپریالیسم جهانی جایی برای ناسیونالیسم مانده است که من هم بیایم و از جدمان کوروش بزرگ بگویم و سنگ آن وصیت نامه و لوح حقوق بشرش را به سینه بزنم؟!امروز دیگر جای این حرف ها نیست...
..........................................................................
ق.ن1: دوباره صبح می شود و تمام برنامه روزانه اش را بر روی یک کاغذ سفید نوشته اند...مادر که از در می رود بیرون،همچنان دارد تذکر می دهد!:"غذایت روی اجاق است،ظهر خودت داغش کن و بخور..."علی به برنامه نگاه می کند و لباسش را می پوشد...
ق.ن2:کنار استخر بزرک پارک نشسته است!برنامه را باز می کند...برایش نوشته اند 10 تا 10:30 پیاده روی!11:30 تا 12 کلاس زبان!از...
علی 28 سالش بود...
ق.ن3:روزنامه روز را می گیرد و لنگان لنگان به خانه بر می گردد...سر راه،توی کوچه؛بچه های محل دارن فوتبال باز می کنن...علی با خنده می یاد جلو!توپ رو از یکی از بچه ها می گیره و محکم زیر توپ می زنه!بلند با اون صدای کلفت می خنده...توپ محکم به شیشه می خوره!همه فرار می کنند!علی می ماند و یک خنده تلخ و شیشه شکسته همسایه...
..........................................................................
ش.ن۱:اصلا از او بدم اومد!وقتی خالصانه بعد از مدت زیاد از مشکلاتم برای او گفتم و از او کمک خواستم!مثل اینکه در چشمانم زل زده باشد،به من گفت:"فقط تو باید زود ازدواج کنی...!"دیگه نمی خوام ببینمت...!
ش.ن2:م ی ن ا خانم!گاهی وقت ها سکوت همه چی را حل می کند...ولی گاهی وقت ها هم مثل همین چند روز که فکر کردی آمده ام عذر خواهی کار نکرده...!به من ربطی ندارد که المپیاد ریاضی ات را خراب کردی و یا هر چیز دیگر...من به شما هیچ بی احترامی نکردم و نمی کنم،چون اصلا بلد نیستم مثل شما از خجالت کسی در بیایم!
..........................................................................
ت.ن:دوستان عزیز!پ.ن یعنی پی نوشت،د.ن یعنی دل نوشت،ق.ص یعنی قصه نوشت،ش.ن یعنی شکواییه نوشت و ت.ن یعنی تذکر نوشت...
فالگیر خیره به کف دست های دختر گفت:"دانشگاه قبول می شوی،خانم مهندس!بعد هم خانم دکتر...!کارت خوب می شود،عاشق داری چند تا؛محلشان نمی گذاری!رئیس می شوی و...!"فالگیر باهوش تر از این بود که به دختر امروزی بگوید:"مادر می شوی؛چند تا بچه می بینم یکی از یکی نازتر..."این حرف ها را تازگی از تقدیر دخترها حذف کرده بود.قدیم این ها را می گفت و دخترها لبخند محجوبی می زدند و پول می دادند...اما حالا دوره اش تمام شده است...
چرا دختر باید دلش بخواهد مادر بشود وقتی مادر را گره زده ایم با هزار جور درد و فلاکت و رنج؟!نشان افتخار سلطان غم شده است یک اشک روی گونه و نگاهی به در...نگاهی به کلیشه سازی فرهنگی و قومی مان از کاراکتر مادر بیندازید!آخر همه مصایب واقعا میم مثل مادر!یک تصویری ساخته ایم که طرف خیال می کند باید با خودش و همه خوشی های عالم و زندگی شخصی خداحافظی کند و سر تا پا بشود گذشت،سر تا پا بشود نگرانی و تشویش،تا مادر خوب تلقی شود...!کدام دختر عاقل امروزی حاضر است این جهنمی که ما ساخته ایم را بغل کند که بهشت را بگذارند زیر پایش؟!
سریال های تلویزیونی شبانه را نگاه کنید!یا اصولا بچه ندارند یا اگر دارند حضور بچه ها برای تشدید تنش است.وسط یک صحنه که همه چیز ریخته به هم،یک بچه هم شلوغ کاری می کند و معمولا مثل جن زده ها از در و دیوار بالا می رود که قهرمان قصه به مرز کلافگی و بدبختی برسد...کاربرد دیگر بچه ها در سریال های شبانه،در سکانس های تراژیک است؛در اوج غم پدیدار می شوند،چند دیالوگ محزون می گویند تا چاشنی تراژدی برای جوشش اشک فراهم شود.واقعا آدم چرا باید یکی از این عوامل تراژیک تنش زا را دلش بخواهد در خانه داشته باشد؟!کدام دختر امروزی است که دلش برای یکی از این شیاطین کوچک غنج برود؟!
تصویر یک مادر فعال و پر شور امروزی که در خانه و بیرون زنده است،پر تحرک و شاد با بچه هایش بازی می کند،کتاب می خواند،بیرون می رود و مهم تر از همه،از لحظه هایش لذت می برد چقدر در جامعه ما دیده می شود؟یکی که زندگی شخصی و آینده تحصیلی و شغلی خودش را دارد و مادری هم می کند یا حداقل تصویر یکی که به سختی دارد این ها را با هم جمع می کند،در کدام یک از این محصولات فرهنگی هست؟!
یک نوع مادر انتحاری درست کرده اند که طرف نتیجه آزمایش را که می گیرد،خیال کند نارنجک بسته به شکمش که برود زیر تانکی که همه درس و کار و شخصیت اش را له کند!گذشت،فداکاری،رنج،...فقط این را دارند که درباره مادر بگویند....پس عشق و شیرینی و لذتی که در مقابل این گذشت می گیرد کجا رفته است؟!
اگر همین جور به این تصویر قدیمی پشت تریلی و وانت از مادر ادامه بدهند،زن ها تصمیم می گیرند غیر از نقش معشوقه،تن به هیچ نقش دیگری ندهند و احتمالا مجبور می شویم مادر بچه ها را به صورت انبوه از چین وارد کنیم!
من از چیزهایی که بی حساب و کتاب اند،بی حد و حصرند،قاعده و قرار بر نمی دارند،و از چیزهایی مثل عشق مادرانه می ترسم...مخصوصا که عشق مادرانه بر عکس عشق های دیگر یک شایعه نیست...واقعا وجود دارد و واقعا همان قدر که می گویند بی حساب و کتاب است...
نصف دخترها و زن هایی که گاهی باهاشان حرف بچه دار شدن را زده ام ،آن آخر آخرش که می خواهند نهایت دوست داشتنی بودن و عجیب بودن این حس را توصیف کنند،می گویند:"فکر کن یک موجودی که همه اش مال تو است و اگر تو لحظه ای ازش غافل شوی ممکن است بمیرد،کاملا وابسته به تو است!هیجان انگیز نیست؟!تو با هیچ چیز دیگر چنین نسبتی داری؟!"نه،ندارم!و مشکل همین جا است!...
با همین نسبت یک موجودی که اگر یک روز دماغش را می گرفتند جانش در می رفت و تو مراقب بودی که نگیرند و در نرود!یک موجودی که همه اش مال تو بود،از یک جایی سی خودش را می گیرد و می رود و تو هم هیچ غلطی نمی توانی بکنی و اصلا قرار نیست بکنی!اصلا این موجود هر کاری با تو بکند؛محبت کند یا فحشت بدهد،نمی توانی تصمیم بگیری که به این دلیل و با این منطق این تصمیم را درباره اش می گیرم یا این کار را با او می کنم!نسبت تو و او و او با نسبت هر موجود دیگری فرق دارد.قاعده بازی این است که قاعده ای ندارد؛همه اش حس است؛همه اش غریزه است و این ترسناک است...توی این رابطه٬کاری رو انجام می دهی یا نمی دهی؛نه به این دلیل که خودت می خواهی یا این طوری خوب است یا راهش این است؛این کار را می کنی چون مادری و او بچه ات است و همین این برای زیر پا گذاشتن هر قراری،در نظر نگرفتن هیچ منطقی و فراموش کردن هر واقعیتی کافی است...از نظر همه در همه جای دنیا و در هر شرایطی کافی است.من این رابطه را درک نمی کنم و فکر کنم هیچ آدم خودخواهی درک نکند.هر بار که مادرم را می دیدم،خودم و برادرم را می دیدم،هر بار که پای درد دل های مادرم می نشستم به این فکر می کردم که من هیچ وقت این کار را با خودم نمی کنم!من نمی توانم خودم را پرت کنم وسط این اقیانوس محبت و غریزه...حتی اگر یک مرد باشم!
مادرم هر وقت که دلش از هر کدام ما می گرفت و در همان لحظه نگران هم بود که هیچ مرگمان نباشد،می گفت:"آدم سنگ باشد،مادر نباشد..."و من با او موافقم...
پ.ن۱:برایت این چند روز کسانی بودند که تنهایی ات را پر کنند!چه کسی است که بخواهد تنهایی این چند روز مرا به دوش بکشد؟!
پ.ن۲:هر چقدر هم ببینم که همه این چند روز خوشحالند،هر چقدر هم ببینم که هم سن و سال های من از گل فروشی بیرون می آیند و قند در دلشان آب می شود...هر چقدر هم این همه تبریک را ببینم باز هم نمی توانم غم دل خودم را پنهان کنم...و حالا من هستم یک تکه سنگ داغ!باورش سخت است...
پ.ن۳:من هم تبریک می گویم!با اینکه هیچ وقت نتوانستم تبریک بگویم...به تو و تمام هم قطارانت تبریک می گویم...
......................................................................
د.ن۱:چقدر قشنگ خانواده نتیمون از هم پاشید...
د.ن۲:آیا کسی هست صادقانه عاشق من بشود...؟!دیروز بعد از مدت ها مجله همشهری جوان را گرفتم.که کاش نمی گرفتم.بد نیست شما هم بروید و بگیرد و بخوانید!دفعه بعد حسابی با موضوع عشق که بیانش کردند،کار دارم...
د.ن۳:از دوستان کسی هست که بتواند به بنده آهنگسازی یاد بدهد...؟
د.ن۴:دیروز همون هسایمون!همون که پیر بود...یه کتابخونه داشت به اندازه اتاق مامانینا!آره دیگه...همون پیرمرد مهربونه رو میگم...می دونی چی شد؟!باورش سخته...مرد!!!!


چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود،تنهایی...؟!
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی...؟!
پیله ات را بگشا!!!
تو به اندازه یک دنیایی...!!!

I ̉m Here
looking for my self
Looking For That Lost Little Boy
I Lost Her In The Middle Of My Life
On Those Dark Days And Nights
I Was Scared
There Was So Terible
I shout her
Were Are You?!
But She Was Silent
I Think he Was Disabled To Talk Ewen One Word
And
It Bothers me
I Couldnt Help His
Poor Little Boy
How Much he Was
Hopful Too me
HE Was Looking at me
BUT I couldnt Do Any Thing For Her
Any Thing
Could You Undrestand
not at all
you cant undrestand how much it bothers me
how much my heart is heavy
how much I am ashmed
shame on me...!
shame on me...!
shame on me...!
1:So come with me…
2:You will see...
3:Open your eyes Baby…
4:Cant you see…?!Baby!
5:The Worlds I Love You...
HI Dear Friends!I so Sorry If you See Here Any Wrong In my Spelling.Its My first post.And I Hope You My Good Friends Forgive Me Because Of It And Say Too Me About My Mistakes….
مادر عزیز،مهناز روزهای نوجوانی...سلام!
الآن که دارم برای تو می نویسم مدت زیادی بود که فراموشت کرده بودم!برایت حرف نمی زدم و از تو کمک نمی خواستم و این انتهای غربت بود...دوست ندارم این نامه ای باشد که برای رسیدن به دست تو آن را باید به جوی آب بسپارم و تمام روز را به این فکر باشم که به دستت می رسد یا نه...؟!اینجا می نویسم چون حتم دارم که می آیی و می خوانی...چون به یاد دارم که دو سال با هم یک وبلاگ داشتیم و با هم می نوشتیم و من بعد از آن اتفاق شوم و نحس یکی یکی،حرف ها و درد دل هایمان را پاک کردم و امروز فقط افسوس می خورم که چرا آن دست نوشته ها که برگی از تاریخ دل من و تو بود را نابود کردم!اینجا می نویسم چون می خواهم از این غربت هایی که دو سالی می شود از آنها گذشته است را برایت بگویم!می نویسم چون می خواهم ثابت کنم این نوشتن مبنی بر آن نیست که احساس ترحم دیگری را جلب کنم و محبت دو،سه روز آنها را بخرم!محبتی که می دانم پایدار نیست و بارها و بارها با تو تجربه اش کردم...می نویسم!آن قدر محکم و قوی می نویسم که هر خواننده ای مجبور شود بارها از روی این نامه بخواند و آن قدر تشنه این گفته های من و تو باشد که بارها مفهوم را گم کند...
مادر!از تو گفتن سخت تر از بی تو بودن است...مادر همین دو شب پیش بود که برای انتخاب برترین شاعر دانشجوی کشور دعوت شدم.آن لحظه فرا می رسد و من نگاهم به لب های مجری دوخته شده است...و آخر اعلام می کند نام این شاعر برتر را...جناب آقای محمد امین چیت گران!!!روزهای عزاداری است و جمعیت صلوات می فرستند!بلند می شوم،لاله فتحی می خواهد کمکم کند تا من را به جایگاه برساند و من فقط نگاهش می کنم و شاید آن لحظه التماس غرق شده در چشمانم را دید و فهمید که شاید تو کنارم ایستاده ای و من را همراهی می کنی...می روم!جایزه را می گیرم و به پشت تریبون می ایستم تا حرفی بزنم!همه سکوت کرده اند و طوری من را نگاه می کنند که انگار قرار است حرف تازه ای را بشنوند!بغض مرا گرفته است و من هنوز در این وادی غرقم که تو کجای این مجلس نشسته ای و به من نگاه می کنی و می گویی:"خوف نکن پسر!خوف نکن!".آرام و مثل همیشه،بریده و بریده می گویم:"به نام آرام دل ها...!"...برایم سخت است!ناگهان یاد همان شعری می افتم که بارها و بارها در گوشت زمزمه کرده بودم و با غروری خاصی برای همه خواندم،مادر...!:
می شود با پای عریان خیال
باز در کوچه خردی دوید
با زغال منقل مادر بزرگ
روی دیوارش نوشت و خط کشید
می شود با بغض سردی در گلو
لحظه ای در دامن مادر گریست!
می شود ناباورانه داد زد:
عشق
چون چشم عروسک شیشه ای است...!
و شروع می کنم به حرف زدن و دیگر باور کن یادم نمی آید که چه گفتم و فقط می دانم تمام این جوایز را به تو تقدیم کردم و تمام حرف هایم را با این بیت تمام کردم:
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
می خواهم جایگاه را ترک کنم...ناگهان انگار کسی از آن ته سالن بلند می شود!و من با یک نگاه می گویم که چقدر شبیه تو است!با همان چادر نماز سفید و همان روشنایی!و شروع می کند به دست زدن!نمی دانم چه می شود که جمعیت شاید به خاطر دست زدن و بلند شدن تو،بلند می شوند و فقط تشویق می کنند...!مادر!مجری برنامه سعی دارد که یادآروی کند که ایام،ایام سوگواری است و مردم را از تشویق کردن منصرف سازد!اما انگار فایده ای ندارد و تو کار خودت را کرده ای!من گریه ام گرفته است و نمی خواهم کسی اشک هایم را ببیند...و فقط سعی دارم از هجوم مردم در آخر مراسم بگریزم!!!و من هنوز در حیرتم که چرا این ها را برای تو می نویسم که تو خود از تمام ماجرا آگاهی...!
مادر!دوباره شب شهادت رسیده است...و من دست به قلم می شوم و فقط می نویسم!و ناگهان خوابم می برد!یادت می آید آن شب هایی را که خواب می دیدم،صبحش با تو چه می کردم؟!آنقدر برایت تعریف می کردم که خودت با دستان خودت من را از خانه بیرون می کردی و می فرستادی مدرسه...و مادر،من آن شب خواب دیدم:
و من بی بی را خواب دیدم!مهمانش بودم...به من گفت که باز شرمنده اش کردم و من سرم را پایین انداخته بودم و فقط خجالت می کشیدم و نمی دانم که چه شد لب هایم به شکایت باز شد و از همه چیز برایش شکایت کردم و او صبورانه گوش می داد!وقتی حرف هایم تمام شد به من گفت:"تمام شد؟!"و من فقط سکوت کردم و او شروع کرد به حرف زدن!برایم سخن گفت از حضرت مریم و سختی هایی که کشیده بود،از اینکه یک روز خداوند رحم او را خواست و او خالصانه با اینکه دست هیچ مردی به او نخورده بود،قبول کرد!از آن روز گفت که وقتی مسیح را در آغوش گرفت و همگان او را با فرزندی دیدند به او تهمت ها زدند و پشت او حرف هایی زدند که حضرت مریم به خداوند گفت:"کاش می مردم و هیچگاه این روز را نمی دیدم...".بی بی مثال خودش را زد و از تمام مظلومیت هایی گفت که او تجربه اش کرده است!من برای بی بی شعر خواندم و او به من گفت که همه چیز حل می شود و خود او پشت من ایستاده است!بی بی یک دانه خرما و یک کاسه شیر مرا مهمان کرد و من دیگر هیچ چیز یادم نمی آید تا اینکه با صدای پیرمرد همسایه که عادت به اذان گفتن دارد بیدار شدم...
مادر!و ای کاش که آن لحظه کنارم بودی!!!می ترسیدم!ولی آرامش داشتم...ترسم از آن بود که اگر این حرف ها را به زبان بیاورم من را متهم به کفر و دروغگویی کنند و شاید باورت نشود که آن روز صبح،نمازم را بعد از آن همه مدت ایستاده خواندم...آن قدر ذوق زده بودم که دوست داشتم همین طور نماز بخوانم و گویی که به سجاده ام میخ شده بودم!
مادر!یادت می آید که گاهی به من گفتی که برایت کتاب(حافظ)باز کنم؟!یادت می آید می گفتی که دستم حق است و حرف دل آدم را خوب از زبان حافظ بیرون می کشم؟!بعد از آن همه دو رکعت ها،حافظ را باز کردم...هفت بار!و هر هفت بار فقط یک غزل آمد!با اینکه فقط حافظ یک بار با فرد سخن می گوید!می دانی چه بود...؟!:
یاری اندر کس نمی بینم،یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد،دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون شد،خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل،باد بهاران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد،یاران را چه شد؟
لعلی از کان مروت برنیامد،سال ها است
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهریاران را بود و جای مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد،شهریاران را چه شد؟
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید،سواران را چه شد؟
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست
عندلیبان را چه پیش آمد،هزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمی سازد،مگر عودش بسوخت؟!
کس ندارد ذوق مستی،میگساران را چه شد؟
حافظ!اسرار الهی را کس نمی داند خموش!
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟
مادر!و من اگر تا دیروز خسته از تهمت ها و این همه ریا کاری ها بودم،دیگر امروز احساس می کنم پشتم چنان محکم و قوی است که شاید هیچ وقت خسته نشوم...همین هفته پیش بود که تولد بیست سالگی ام را خودم جشن گرفتم!تو که خودت خوب می دانی چقدر من این بیست سالگی را دوست داشتم و برایش آروزها داشتم...ولی باز می ترسیدم!مثل همان روز تولد ته تقاری ات که می خواستم فقط تنها باشم و به این فکر کنم که کجای این زندگی من راه غلط رفته ام...
مادر!من تمام این راه ها را رفته ام...تمام حرف ها را تحمل کرده ام...زمانی که از مدرسه اخراجم کردند فقط سکوت کردم،و خوب می دانستم که همین سکوتم آن ها را آزار می دهد!به من تهمت دزدی زدند!با اینکه تو خوب می دانی که فرزندت حلال زاده است...من تمام این خفت ها را تحمل کردم!برای چه؟!برای اینکه ریاضت بکشم یا خودم را بزرگ نشان بدهم...مادر!زمانی که تو نبودی چقدر حرف ها از آشناها شنیدم،چقدر سرزنش شدم و حتی به این متهم شدم که من باعث شدم که ما را تنها بگذاری...متهمم کردند که من از همان اول باعث آزار تو بودم!ولی این مردم خبر نداشتند که من همان ثمره نذر تو از بی بی بودم!تو خودت بارها به من گفته بودی که می شود اگر من فرزندی دیگر داشته باشم به اندازه تو دوستش داشته باشم...؟!و من می دانم که تو خود بارها با این حرف ها و تهمت ها زندگی کرده ای!حقوقت را قطع کردند ولی خودت کار کردی و دهن همه را بستی...دیگر چه بگویم!از اینکه هر روز از آشناهای این دنیای مجازی برایم پیغام می فرستند و من را آدمی خطاب می کنند که از شرف و غیرت بویی نبرده است!من را متهم می کنند که نجابت تو را به هم ریخته ام!تو را کوچک کرده ام...گفتند اگر شرف داشته باشم آزاده ام ولی همین شرف را هم از من گرفتند...به تو بی احترامی کردند و من فقط سکوت کردم!برایت تاسف خوردند که من را به این دنیا آوردی!حتی برای خدا هم تاسف خوردند که همچین بنده ای را دارد!با اینکه خودشان حرفشان را نقض کردند و گفتند خدا زیبا است و کار ابلهانه نمی کند...مادر!چه بگویم...؟!که اگر هر چه قدر هم بد باشم ولی آدم هستم!اگر مستی کردم،چوبش را هم خوردم!یعنی چوبش را خوردند چون من دست به آن لجن هم نبردم...من به تو بی احترامی نکردم و حرمتت را نشکستم و هیچ فردی به روح گرامی مادر بی احترامی نمی کند!آنقدر گفتند!من را آقای "..." خطاب کردند!هر چه خواستند گفتند و من فقط سکوت کردم!من می توانستم هر روز بیام اینجا و برایشان بنویسم!ولی خودشان گفتند که تحمل توجیه های من را ندارند!شد همان زمان بیماری تو و من و برادر!تحریممان کردند!تحریم محبت...!ولی تا کجا؟!تا کی...؟گفتند دروغ می گوییم!با هم نشانشان دادیم...تهمت زدند!خودمان ثابتش کردیم که همه آن حرف ها فقط حرف بود...ولی حالا چه؟!!فقط می گویند...نمی خواهند ببینند!چون می ترسند شرمنده خون قلم خود شوند!مادر...!زمانی به من گفتی که از این شهرت و معروفیت بترسم!خودت گفتی زمانی که معروف می شوی،نگران حرف های مردم نباشم چو همیشه حسادت وجود دارد و همیشه خودت را برایم مثل یک موش آزمایشگاهی نشان دادی که یاد بگیرم چگونه رفتار کنم!که همان موش آزمایشگاهی بودن هم از صد جملات مهرآمیز مادرانه شرافت دارد!من را بیمار نشان دادند!بیمار روانی...!و من فقط سکوت کردم!و فقط از آن ها برایم ابراز تاسفشان باقی مانده است...!یادم می آید که گفتی با دیگران طوری رفتار کنم که شاید یک روز دشمنم شوند و شاید همان دشمنان یک روز دوست من شوند!و من امروز هیچ باکی ندارم...!چون می دانم حسابم برای کسانی مثل بی بی و امثال او پاک است!غصه نمی خورم!بگذار اطرافم خالی باشد...بگذار هر روز در گوش یکدیگر قصه هزار و یک شب بخوانند ولی من دلم قرص است چون یکی مثل بی بی پشتم ایستاده است!هوایم را دارد...شرف به داشتن معروفیت و هوادار نیست!شرف به این نیست که دور و برت شلوغ باشد و محبت دیگران را بخری...شرف آن است که مقابل این روزگاری که هیچ شرفی ندارد تاب و طاقت بیاوری!شرف آن است که اگر متهم شدی در یک لجن زار غرق شدی،خودت با دستان خودت بیرون بیایی...!و من امروز از دست هیچ کسی ناراحت نیستم!چون خودت گفتی ببخش تا ببخشند و خدا هم تو را ببخشد!و من می خواهم من را ببخشند بابت تمام کارهایی کرده و نکرده!به خاطر حرف هایی که زدم و هیچ وقت از زدن آن ها پشیمان نشدم!
مادر!و امروز،نزدیک دو ماه دیگر اولین مجموعه شعر من که به نام تو نامگذاری اش کرده ام چاپ می شود...!تاییدی اش را از وزارت ارشاد گرفت و منتظر مجوز آن است...مقدمه اش را استادم "سهیل محمودی" نوشته است.و تمام آن شعر هایی که گفتم و خواندند و بقیه هم شنیدند و بعد هم رفتند تحقیق کردند که برای من نیست در این کتاب آمده است!شعر آهنگ ماه عسل،شعر آهنگ تیتراژ سریال همنفس،شعر تیتراژ پایانی برنامه مثلث شیشه ای،...در این کتاب آمده است...
از رمانی که نوشته ام فقط یک فصل آن باقی مانده است که نمود واقعی زندگی تو است...تمام آن فیلم نامه ها و نمایشنامه هایی که نیمه کاره بود تمام شد!و امروز شروع دوباره ای است از تمام راه ها!از تمام خنده ها...مادر!دلم برایت تنگ شده است به وسعت تمام قطره های باران!به وسعت اشک های یک کنجشگ که بعد از گریستن می میرد!و من شروع دوباره ای دارم از تو!از خاطراتی که نوشته ای!از حرف هایی که زده ایی...دعایم کن!دعایم کن که سخت به آن محتاجم...کنارم باش که به بودن و گرمای وجودت محتاجم!عزیز دل!آنقدر دل دل نکن،ببار...!یادت نرود که این فقط یک راز است!اگر باران بارید و اولین قطراتش رو دستت چکید،آسمان تا چهل روز به تو نگاه می کند...
با تقدیم تمام احترامات
محمد امین
پ.ن۱:بی بی جان!یک عمر مدیون شما هستم...!یک عمر!
پ.ن۲:منتظر نقد شما بر فیلم سینمایی "اگر باران ببارد" هستم،فیلم نامه ای که با کمک دوست گرامی ام نوشته شد...
پ.ن۳:برای شروع کردن دیر نیست!فقط یک نگاه،فقط یک سلام...!یاحق!!!
باز خواهم گشت!
و قصه ام را دوباره خواهند نوشت...
و دوباره بسم الله خواهم گفت!
به زودی...!
پ.ن:از تمام دوستان عزیز همچون لیلا وزینی،هدیه ملک،حسین جعفریان،نسیم نظری٬آبجی سمیه مهربان،ساقی عزیز و تمام افرادی که نامشان از قلمم افتاد یک دنیا ممنونم!و از اینکه در این چند روز تنهایم نگذاشتند سپاس گذارم!
و من هم به حرمت نام مادر،به قداست نام برادر و به پاکی تمام وجود خواهر سکوت می کنم!تا شاید پیش کشی باشد برای تمام مهربانی هایتان...
باز ساعت از نیمه شب گذشته است...و من در این فکر که او باز می آید!در اتاق دوباره بویش پیچیده است!و من در این فکر که شاید دوباره باید آن ساک آبی را در بیاورم...خودش هم آن روز تمام وسایلش را جمع کرد...یادم هست!همه چیز سفید بود!و حالا می فهمم که چرا اینگونه نگاهش می کردند...
چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
وای بر من!تن تنها و غم دنیایی
تیر باران فلک فرصت آن هم ندهد
که چو تیر از جیگر ریش برآرم وایی!
لاله ای که بر او داغ دو رنگی پیدا است
حیف!از ناله معصوم هزار آوایی...
و من باز دیدم فوج فوج این حرف هایی که گفته شد!گفتی،گفت!گفتید،گفتند...!و من نمی گویم و سکوت می کنم!!!سکوت می کنم به خاطر آن روز!دوست ندارم روضه بخوانم...چون قبلا هم گفتم که روضه شرف دارد و حیثیت...!سکوت می کنم به خاطر آن دو روز!آن دو روزی که لحظه وداع بود...آنجا یاد گرفتم که باید سکوت کنم و صبر بر نگاه مردم،بر دست مردم،بر حرف مردم،...من یاد گرفتم که چگونه نگاه کنم بر نگاه دروغین مردم!با اینکه چشم ها دروغ نمی گویند...
بحث نمی کنم!چون شاید افتخار می کنم بر سرنوشتی که دارم...سرنوشتی که دوست ندارم از سر نوشته شود،دوست دارم این تنهایی را که به او عادت کردم...
شاید اشتباهم این بود زندگی ام را،راز دلم را،حیثیت و شرفی که در این چند روز به باد دادند و خیلی چیزهای دیگر را،با تویی که به تو اعتماد کردم و از ته دل دوستت داشتم،در میان گذاشتم...شاید اشتباهم این بود که گریه هایم را،بغض در گلویم را،ناله ها و درد هایم را برایت سرودم...شاید اشتباهم این بود که نمی خواستم خودم را یک مرد بی درد نشان دهم!با اینکه امروز این مرد بودن را هم به زیر رادیکال برده اند...شاید اشتباهم این بود که قلمم را،خون قلمم را!با تو در میان گذاشتم...!شاید اشتباهم این بود که تو را هم خون خودم کردم...!و حالا من این همه اشتباه دارم!اشتباه شخصیت!اشتباه گمراهی...!و شاید این اشتباه که به تو اعتماد کردم...اشتباهی که هیچ کس باعثش نبود!اشتباهی که...!
اصلا بماند که این اشتباه ها چیست...!اشتباهی که من به دنبالش نبودم!اشتباهی که بی اعتمادی بود...و تو یادت رفت آن همه حرف ها و سرودها...
گفته می شد که در این چمنزار
نغمه ساز باغ و جنان اند
چون تو از آشیانه دور ماندند
آری!در بند دام جهان اند
آری!از درد داغ جدایی
با تو هم درد و هم داستان اند...
گفتی این داستان کس نخواند جز یکی عاشق بی قرار!من همان عاشق بی قرارم...چه بگویم؟!هیچ چیز نیست!جر همان ساک آبی بالای کمد!با تمام وسائل سفیدش...با تمام همه چیز...
امروز سر خاک پدرت رفتم...!این نشان به آن نشان که مزارش پر از گل رز سرخ است...خوش به حالت!که امروز دیدم پدر شهیدت را...!
باید از محشر گذشت
لجن زاری که من دیدم سزای صخره ها است
گوهر روشن دل از کان از جهانی دیگر است
و با تمام این حقایق و حرف ها،باید رفت...باید رفت!و می دانم چه زود پشیمان می شوی از این همه بی اعتمادی و از این همه شکست...و این را بدان با تمام این فاصله ها از این دوست داشتن کم نمی شود!و من هنوز چشم در راه آن یک شنبه ام که گفتی می آیی...!و چشم در راه سایه ات که بر در اتاق بیافتد...
عذر می خواهم ای پری!
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند
روی جنگل نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو چنانش..
آب دریا ها کفاف تشنه این درد نیست...
بره هایت می دوند
جوی باریکه عزیزم!راه خود گیر و برو...
یک شب مهتابی
از این تنگنای
بر فراز کوه ها پر می زنم
می گذارم می روم!
ناله خود می برم!
دردسر کم می کنم...
چشم هایی خیره می پاید مرا...!
غرش تمساح می آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامری است
دست موسی و محمد با من است!
می روید!
وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است!
و صبح...!
و صبح چندان دور نیست...!
پ.ن:آمدی...؟!

کاش باور می کردی تمام این ناباوری ها را...
دوست داشتم این دوست داشتن را باور می کردی...!بی بهانه!
پ.ن۱:برای خودت عروسی شدی ها...
پ.ن۲:...!دوست دارم خودم را پشت این نقطه ها پنهان کنم!
پ.ن۳:امروز که داشتم برایت می نوشتم!تازه فهمیدم بعد از ۱۵ روز حال من را پرسیدی...و این پست٬با تک تک کلماتش برای تو است...باور کن حتی این ناباوری را...
پ.ن۴:میرم!تنها میرم...اون ور دنیا...!
پ.ن۵:فقط دورازده روز تا غسل میت...نقطه سر خط!

به خدا من منتظرم...ببین به حرمت حرف هایی که زدم،به حرمت این قسم ها چیزی برای من بنویس!
ببین من...
فقط به حرمت قسم ها!
منتظرم!
محمد امین چیت گران.بیمارستان ایرانیان...
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟!
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تو را
کاشکی می دیدم...
شانه بالا زدنت را
بی قید...
و تکان دادن دستت که،
مهم نیست زیاد...
و تکان دادن سر را که،
عجیب!عاقبت مرد؟!
افسوس!!!
کاشکی می دیدم...
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد...
پ.ن1:می توانی تو به من زندگانی بخشی
پ.ن2:یا بگیری از من آنچه را می بخشی...!
پ.ن3:حرف های ناگفته هر کس سرمایه اوست!باور کن...!

